8.ورود به 6 ماهگی
عزیز دل مامان امروز 5 ماهت تموم شد و رفتی تو 6 ماه ... خیلی زود گذشت :( دلم برای تک تک اون روزا و حتی بیشتر برای بارداریم تنگه:( روزایی که صبحونه میخوردم و تو خودت رو گوله میکردی میاوردی بالای شکمم سمت چپ! یادش بخیررررررررر روزای تکرار نشدنی:)
دیروز بعد از شیر خوردنت احساس کردم هنوز گشنته و بی تابی میکنی ... رفتم 1 دونه موز برداشتم و با قاشق لهش کردم و بهت دادم و بعدش در کمال ناباوری من:)) به راحتی خوابیدی:) پس به این نتبجه رسیدم دیگه شیر سیرت نمیکنه ... زنگ زدم به مرتضی که سر راهت برنج خورده بگیر و بیار چون برنج من دودیه و مناسب شما نیست ... عصری مرتضی که زنگ زد گفتم بیا دنبال ما و ما رو هم ببر خوووووووو ... تنهایی پوسیدم تو خونه:دی بارون نم نمکی هم میزد و رفتیم تو شهرشون:دی برنج گرفتیم و بیسکوییت مادر و اندکی هم خرید برای خودم ... شب اومدم برات لعاب برنج درست کردم که هی بابا میگفتم بسشه و بهت نمیدادیم ولی تو با جیغ بازم میخواستی قربونت برم:*
امروز صبح هم برات شیر درست کردم و 1 دونه بیسکوییت مادر رو خرد کردم تو ظرف غذات و اندکی از شیرت رو ریختم روش و دادم بهت و کلی حال کردی:) کلا شاید 1 قاشق غذاخوری هم نشد ولی آخراش سیر شده بودی و تف میکردیش:)
تازگیا یاد گرفتی وقتی میخوابی پستونکت رو درمیاری و خیلی خوشگل تو دستت میگیری و بعد شروع میکنی به غرغر کردن که بازم بذاریمش تو دهنت:*
از آواز خوندنتم نگم بهتره:)) قربونت برم که با اون صدای گرفته هم برام آواز میخوندی عشقم:*


8.ورود به 6 ماهگی
